اطلاعیه ها
  • به تالار گفتگوی پزشکان و دندانپزشکان ایران خوش آمدید.
  • برای دسترسی به همه امکانات تالار ، از اینجا ثبت نام کنید.
  • لطفاً قبل از ارسال هر گونه مطلبی ، ابتدا قوانین تالار را مطالعه فرمایید.
  • امیدواریم از فعالیت در این تالار لذت ببرید.



باز هم بخوان، ادامه بده!"
زمان کنونی: ۱۳۹۱/۳/۱, ۰۵:۲۰ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: pedram
آخرین ارسال: pedram
پاسخ: 1
بازدید: 155

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
باز هم بخوان، ادامه بده!"
نویسنده پیام
pedram آفلاین
کاربر ممتاز تالار
*
Registered

ارسال‌ها: 487
تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹
اعتبار: 7
ارسال: #1
باز هم بخوان، ادامه بده!"
داستانی واقعی
کارِن، مانند هر مادر خوبی، وقتی دریافت که کودکی دیگر در راه است، هر آنچه می‌دانست و می‌توانست برای آماده کردن پسر سه ساله‌اش، مایکل، انجام داد تا او را برای ورود خواهر یا برادر جدید آماده سازد. بعد ازمدّتی فهمیدند که کودک جدید دختر است. مایکل، روزها و شبهای پیاپی برای خواهر جدیدی که در شکم مادرش بود، آواز می‌خواند. او با این خواهر کوچکش، قبل از آن که حتّی او را ببیند، پیوندی از محبّت برقرار می‌کرد. بارداری به طور عادّی پیش رفت. او عضو فعّال کلیسای محلّ بود.
زمان وضع حمل نزدیک میشد، دردها شروع شد. طولی نکشید که هر پنج دقیقه یک مرتبه درد وجود کارِن را فرا می‌گرد، بعد هر سه دقیقه و بعداً هر دقیقه. امّا در موقع وضع حمل مشکلات جدّی ایجاد شد و کارِن ساعتها درد را تحمّل کرد. این سؤال مطرح بود که آیا باید دست به سزارین زد. بالاخره، بعد از تقلّایی طولان، خواهر کوچک مایکل متولّد شد. امّا وضعیت طبیعی و مطلوبی نداشت. شباهنگام آمبولانسی آژیرکشان او را به بخش مراقبت‌‎های ویژهء نوزادان در بیمارستان سنت مری، ناکسویل، تنسی رساند.
روزها به آرامی سپری می‎شد و حال دخترک رو به وخامت می‎رفت. متخصٌ کودکان با کمال تأسّف و حسرت به والدین کودک گفت، " امید چندانی وجود ندارد. برای بدترین وضعیت خودتان را آماده سازید." کارِن و همسرش با گورستان محلّی تماس گرفتند تا محلّی برای دفن کودکشان در نظر گرفته شود. آنها اطاق مخصوصی را در اطاقشان برای کودک جدید آماده ساخته بودند – امّا اکنون مجبور بودند برای مراسم تدفین تدارک ببینند.
امّا، مایکل مرتّباً به پدر و مادرش می‌گفت اجازه دهند خواهرکش را ببیند. او اصرار داشت که، "می‌خواهم برایش آواز بخوانم." هفتهء دوم در بخش مراقبت ویژه گویای آن بود که پیش از پایان هفته مراسم تشییع پیکر دخترک نوزاد برگزار خواهد شد. مایکل نق میزد و اصرار داشت که آواز بخواند از برای خواهرش، امّا کودکان را هرگز اجازه نمی‌دادند که در بخش مراقبت ویژه وارد شوند. امّا کارِن تصمیمش را گرفت. او مایکل را وارد بخش مزبور می‌کرد، چه آنها دوست داشته باشند، چه دوست نداشته باشند. اگر او خواهرش را آن موقع نمی‌توانست ببیند، دیگر هرگز او را زنده نمی‌دید. لباسی گشاد به تنش کرد و او را به داخل بخش مزبور برد.
مایکل همچون سبد لباس چرک‌های سیّار به نظر می‌رسید. امّا پرستار متوجّه شد که او کودکی بیش نیست و فریاد زد، "آن کودک را همین الآن ببرید بیرون! هیچ کودکی اجازهء ورود به این قسمت را ندارد."
حسّ مادرانه، در کمال قدرت و توان درون کارِن قیام کرد و بانویی که همیشه خُلقی ملایم و روشی نرم و آرام داشت، ناگهان چشمانش چون آهن سرد شد و در حالی که لبانش را به هم می‌فشرد، مستقیم در چشمان سرپرستار نگریست و گفت، "تا وقتی که برای خواهرش آواز نخواند از اینجا نخواهد رفت!"
کارِن مایکل را به کنار تخت خواهرش کشاند. مایکل به صورت کوچک نوزادی که در مبارزه با مرگ در حال شکست خوردن بود نگریست. بعد از لحظه‌ای، آوازش را شروع کرد. مایکل، با صدای کودکی 3 ساله که از عمق قلب پاکش سرچشمه می‌گرفت، شروع به خواندن کرد، "تو آفتاب تابان منی، تو تنها نور درخشان منی، آن زمان که آسمان گرفته و تیره است، تو مایهء سرور و دوست شادمان منی."
ناگهان، گویی دخترک نوزاد واکنشی نشان داد. ضربان قلبش آرام گرفت و یکنواخت شد.
کارِن در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود او را تشویق کرده گفت، "باز هم بخوان، مایکل؛ باز هم آواز بخوان!"
مایکل ادامه داد، "هرگز ندانی، عزیزکم، که چقدر دوستت دارم، نور تابانم را از من مگیر لطفاً!"
موقعی که مایکل برای خواهرش آواز می‌خواند، تنفّس نامرتّب و ضعیف کودک همچون خرخر بچه گربه‌ای صاف و آرام شد.
"ادامه بده، عزیزم؛ باز هم آواز بخوان!"
"چند شب پیش، عزیزکم، که خوابیده بودم، تو را دیدم در رؤیا، در میان بازوانم؛ در آغوشم..."
خواهرک مایکل آرام گرفت، گویی استراحت می‌کرد، راحتی شفا به سراغش آمده بود، به نظر می‌رسید این آرامش تمام وجودش را در می‌نَوَردد.
"باز هم بخوان، مایکل؛ ادامه بده!"
سرپرستار عبوس هم مغلوب اشکها شد و گونه‌هایش خیس از آب چشم گشت. چشمان کارِن برق زد.
" تو آفتاب تابان منی، تو تنها نور درخشان منی؛ نور تابانم را از من مگیر لطفاً!"
روز بعد، درست همان روز بعد، دخترک آنقدر بهبود یافت که روانهء منزل شد! مجلّهء "روز زن" آن را "معجزهء آواز برادر" نامید. کارکنان گروه پزشکی آن را فقط معجزه نامیدند. کارِن آن را معجزهء محبّت الهی خواند.
در مورد کسانی که به آنها عشق می‎ورزی هرگز تسلیم نشو و امیدت را از دست نده. عشق به حدّی باورنکردنی نیرومند است.
۱۳۸۹/۶/۱۷ ۰۹:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان